که خوب این کشور از خود این ملت است دیگر و همه هم فریاد می‌زنند که ما می‌خواهیم امریکا یا شوروی در این کشور دخالت نکند. ما می‌خواهیم خودمان باشیم و با فقر خودمان بسازیم و انسان شریف حاضر است که فقیر زندگی بکند لکن شریف.
من یک وقتی که در یک عکسی که در سالهای سابق دیدم که محمدرضا پهلوی مقابل یکی از رؤسای جمهور امریکا ایستاده بود که الآن اسم او را یادم نیست. (1) من دیدم مثل یک عبد ضعیف ایستاده است در مقابل یک قدرتمند؛ عینک برداشته است اینطور، و اصلش به او نگاه نمی‌کند، نگاهش را به آن طرف انداخته است و این هم مثل یک بچه مکتبی مقابل معلم ایستاده است و من اینقدر ناراحت شدم که وضع ما به اینجا رسیده است که یک کسی که دارد به ما حکومت می‌کند، سلطنت می‌کند، در مقابل یک نفر اجنبی که احتیاج دارد به اینجا - یک وقت یک اجنبی بود که احتیاج نداشت - یک اجنبی که احتیاج دارد به این کشور، احتیاج دارد به سرمایه‌های این کشور، اینطور بایستد. آن اشخاصی که بنایشان بر این است که تا آخر نوکر امریکا باشند، آنها البته باید بروند؛ اما اشخاص نوعاً اینطور نیستند، بر فرض اینکه یک انحرافات فکری داشته باشند. در این مسئله که ما نباید اسیر دیگران باشیم، ما نباید تحت سلطه امریکا باشیم، ما نباید امریکا بیاید دانشگاهمان را درست کند، امریکا بیاید ارتشمان را درست کند، و کارهای دیگرمان را درست کند، احساس این معنا را بکنیم ما خودمان که باید سر پای خودمان بایستیم. باید این معنا در قلب همه ما بطور ایمان وارد بشود؛ مؤمن به این مطلب باشیم که خودمان یک کشوری داریم، کشورمان غنی هم هست، دیگران به ما محتاج هستند. این کشور غنی کوشش کند که خودش سر پای خودش بایستد، تصور نکند که نمی‌شود. خوب، این تصور را اینها در دل بسیاری انداخته‌اند، در مغزها این تصور را انداخته‌اند که بدون اتکال به غرب یا شرق نمی‌شود زندگی کرد - این تصوری بوده است که آنها دیکته کرده‌اند و اینها پخش کرده‌اند، تبلیغش را کرده‌اند - نخیر، می‌شود، می‌شود همین‌