همان کمونیستها بیایند و حکم بکنند. یا یک طلبه متدین، ملّای تا حدودی، و لو آن شرایط بزرگ قضاوت ندارد، لکن آدم متعهد، سالم کذایی است، این حالا با اذن یک حاکم شرعی برود این کار را بکند، حالا این کار را بکنیم یا رهایش بکنیم؟ بگوییم که نه، بگذار همانها، همان دادگستری سابق و همان قضات سابق باشد؟! بالاخره انسان عقلش می‌گوید، همیشه همین را می‌گوید که باید از فساد جلوگیری بشود، بعد هم به جایی برسد ان شاء الله، به اینکه قضات خوب تهیه بشوند و مشغول کار بشوند.
در هر صورت، ما الآن مبتلا هستیم در داخل و خارج به یک نِقهای زیاد. آنجا با اسلحه، داخل هم با اسلحه و بی‌اسلحه. و کارهای بی‌اسلحه مشکلتراست جواب دادنش تا اسلحه. اسلحه را معلوم است که باید با اسلحه جواب داد، اما این خورده ریزهایی که تزریق می‌شود و به گوش هم گفته می‌شود، این به او می‌گوید و او به آن می‌گوید و او چه می‌شود، اینها کارها را مشکلتر می‌کند. و آقایان باید در منابرشان، در مساجدشان، در خطبه‌هایشان به این مسائل رسیدگی بکنند و کارهایی که این انقلاب کرده گوشزد کنند به مردم. در هر - فرض کنید - جمعه‌ای یک بحثش را اطلاع پیدا کنند و گوشزد کنند که تا حالا چه شده است؛ در طول مدت پنجاه سالی که اینها سلطنت می‌کردند و غارت می‌کردند کشور را. شما در این روستاها ببینید؛ هیچ چیز نبود، یک چیز کمی. بله، بعضی جاهایی که اعلیحضرت! می‌خواستند از آنجا عبور کنند، آنجا را یک کارش می‌کردند.
آن وقت این‌طور بود مسئله. ایشان می‌خواستند بروند به - فرض کنید - کجا، همراهشان هم ممکن بود کسی از خارج باشد، می‌آوردند از این رعیتهای بی‌چاره را، اشخاصی از تهران می‌آوردند، [با] لباس خوب، آنجا می‌ایستادند و چه، و این راهی هم که او می‌رفت، درست می‌کردند. بعد می‌گفتند که بحمد الله، ایران رسیده است به آنجایی که - عرض می‌کنم که - دهقانانشان عبارت از این است که همه‌شان دارای کذا و کذا هستند.
وقتی آن طرفتر می‌رفتی، آن بی‌چاره از گرسنگی داشت از بین می‌رفت. نه طبیب داشت، نه دواخانه داشت، نه درمانگاه داشت؛ هیچ چیز نداشت، نه نان داشت. خوب حالا ما داریم می‌بینیم که هیچ چی نبوده است، حالا مشغول‌اند درست کنند. خوب، هیچی را