سه ساعت و نیم حل شد قضیه و شکست خوردند اینها. این برای این بود که مردم قیام کردند؛ مردم آشنا شدند به وظایف خودشان، بیدار شدند و این قیام را کردند و این پیشرفت را کردند.
برادری و محبت، به جای بیدادگری و وحشت
و حالا ماها احتیاج به این داریم که باز این نهضت را حفظش کنیم تا بتوانیم بسازیم والّا این خرابی باقی می‌ماند و گرفتاری‌اش برای همه ماست. شماها باید در دانشگاه [که‌] هستید - همه اقشار دانشگاه باید دانشگاه را بسازند؛ آنها هم که در بازارند بازار را باید درست کنند؛ آنها هم که کشاورزند آنجا را درست کنند. همه دست به هم بدهیم تا ان شاء الله این آشفتگیها تمام بشود و مملکت خودمان مستقل و آزاد. نه [اینکه‌] از حکومت بترسیم. الآن ما از نخست وزیر نمی‌ترسیم، نه شما نه ما؛ برای اینکه اسلام است. در صدر اسلام هیچ کس از پیغمبر نمی‌ترسید. ترس نبود توی کار. محبت توی کار بود. حضرت امیر، که رئیس یک مملکت پهناور بود، از حجاز تا مصر، تا ایران، تا یک مقداری از اروپا، مردم از او نمی‌ترسیدند، ترس توی کار نبود؛ با هم نشسته بودند، با هم ناهار می‌خوردند، با هم کار می‌کردند. خودش هم یک کارگری بود مثل سایر کارگرها. خودش - همان وقتی که با او بیعت کردند - کلنگش را برداشت رفت سراغ آن قناتی که خودش با دست مبارکش آن قنات را درست کرد؛ و بعد هم وقفش کرد. دیگر ترسی توی کار نیست که حالا ما بترسیم که یک سازمان امنیتی بیاید ما را بگیرد و ببرد و بخواهد داغ کند! ما بهتر از این چه می‌خواهیم؟
ایمان و اتحاد، رمز پیروزی
من امیدوارم که این [وحدت‌] محفوظ بماند برای ما، با وحدت کلمه همه‌مان با هم - همه با هم - با حفظ آن رمز حقیقی که ایمان است. آن رمز حقیقی، که مایِ هیچ را به همه چیز غلبه داد، آن ایمان مردم بود. الآن هم بعضی از همین افراد می‌آیند پیش من و به من می‌گویند که دعا کنید که من شهید بشوم! یا مادری که بچه‌اش را از دست داده می‌آید