هرچه می‌توانستند این کلانتریها و این ارتش و این ژاندارمری و اینها هرچه می‌توانستند از مردم اخَّاذی می‌کردند به زور، به ارعاب. شاید یادتان باشد که این را گفتم، نمی‌دانم، در مطبوعات لابد نبوده. رضا خان یک وقتی که وارد شده بود در ژاندارمری، دستهایش را در جیبش گذاشته بود، وقتی که وارد شده بود، گفته بود می‌ترسم از جیبم بدزدند. این ممکن است که اوّلاً راه نشان دادن به آنها باشد که باید دزدید ولو از من. و ممکن است معرفی آنها باشد به اینکه وضع این طوری است. همه ملت هم دستشان در جیبشان باید باشد که خود اعلیحضرت ندزدد، مسئله این است.
عبرت گرفتن مسئولین از اوضاع رژیم سابق
دولت و ملت؛ دولت و همه ارگانهای دولتی که شما آقایان هم در هر استانی در رأس هستید، باید فکر این مسائل را، این تاریخ آخر این زمانها را یک قدری مطالعه کنید - نه آن تاریخی که برای شاه نوشتند. آنها تاریخ نیستند. آنها دروغ هستند - مشاهده کنیدو کارهای اینها را ببینید و ببینید که چرا ملت از اینها جدا بود؟ چرا کارشکنی می‌کرد ملت؟
من یادم است این را. شاید خیلی شما یادتان است، اینها هم خیلیهایتان یادتان است که وقتی این متفقین از اطراف ریختند به ایران، و زمان رضاخان ریختند به ایران، و آن مردم آن قدر خوف داشتند از اینها که آیا چه خواهند کرد، لکن خوشحال بودند از اینکه رضاخان را بردند. یکی از برکات این هجوم را با اینکه همه اشکالات را مردم در نظرشان این بود که چه خواهد شد و چه خواهند کرد، لکن این معنا مثل اینکه یک هدیه‌ای بود آسمانی برای اینها رسیده بود که رضاخان رفت. و مع الأسف آن وقت اشخاصی که خود ملت یک رأسی که بتواند آنها را جمع بکند نبود، که پسر رضاخان را آنها گذاشتند اینجا.
و در صورتی که اگر آن وقت در دو - سه تا شهر تظاهر می‌شد به ضد، نمی‌گذاشتند او را، لکن هیچ کس حرف نزد. تا اینکه آن خوف سابق بود و ریخته نشده بود آن خوف. از این جهت مردم جرأت نمی‌کردند. کسی هم نبود که آنها را وادار کند به یک همچو