است، این طور طرح بوده است، که ما را از خودمان بی‌خبر کنند و تهی کنند و به جای او یک موجود غربی درست کنند. طوری باشد که ما اسم مدرسه هم وقتی بگذاریم یکی از اسمایی که غربی‌ها دارند بگذاریم. اسم خیابانهایمان هم به اسماء غربی‌ها نامگذاری بشود. دواخانه‌ها و مؤسساتمان هم با آن اسماء. اگر بخواهند خیلی برایش احترام قائل بشوند، آن اسماء را داشته باشد! کتابهایی که در این نیم قرن نوشته شده است، استشهاد صاحب کتابها همه به حرفهای غربی‌ها هست. اگر یک مطلبی را می‌خواهند بگویند، دنبالش می‌گویند این را هم گفته است، و یکی از فلاسفه غرب را اسم می‌برند. هم آنهایی که کتاب می‌نویسند از خودشان بی‌خبر شده‌اند، و هم ماها و مردم از خودمان تهی شده ایم و به جای یک موجود شرقی اسلامی، یک موجود غربی بر ما تحمیل شد خودمان را گم کرده ایم؛ و به جای مغز شرقی، مغز غربی نشسته است. تا استشهاد به آنها نباشد، مشتری کم می‌شود. کتابها بخواهند مشتری زیاد داشته باشند، مؤسسه‌ها بخواهند زیاد مشتری داشته باشند، دواخانه‌ها بخواهند که زیاد به آنها توجه بشود، اسماء غرب را باید بگذارند رویش تا اینکه مشتری پیدا بکنند. استشهاد به کلام غربی‌ها بشود تا اینکه مردم توجه به کتاب پیدا کنند. این یک مرضی است در شرق، یک مرضی است. که تا این مرض هست شرق نمی‌تواند صحیح باشد. تا این مرض هست، شرق؛ انگل است؛ تَبَع (1) است. تا ما یکیمان مریض می‌شود، فوراً راه می‌افتد به انگلستان، به فرانسه، به امریکا.
در زمان محمدرضا، در ذهنم این است که یک لُوزه‌ای می‌خواستند، یکی از این بچه‌های آنها بود - حالا درست یادم نیست - لُوزَتَیْن را می‌خواست عمل کند. می‌گفتند از خارج باید بیاید. نه اینکه اینجا طبیب نبود؛ طبیب بود؛ لکن هم طبیب و هم آن که محتاج به طبیب است از خودشان بی‌خبر بودند؛ خودشان را نمی‌شناختند؛ هر چه می‌شناختند غرب را می‌شناختند. الآن هم هر که مریض می‌شود، در عین حالی که در اینجا طبیب